![]() |
![]() |
|
| ارام |
|
حقیقت انسان به آن چه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش فرا بسپار .............................................. خیال می کردی قلب من تاب شکستن را نداره* منتظری بازم دلم پیش دلت کم بیاره * مرام من توی عاشقی یک دلی و صداقته * وقتی میگم نوکرتم این آخر رفاقته .............................................. هر وقت بعد از 120 سال رفتی اون دنیا خواستی از روی پل صراط رد شی بهت گفتن یکی حلالت نکرده .... بدون اون منم که می خوام به این بهونه یه باره دیگه ببینمت .............................................. رسم زمونه : تو چشم میذاری، من قایم میشم .........اما تو یکی دیگه رو پیدا میکنی .............................................. عشق کلید شهر قلب است به شرط آن که قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 18 توسط جمیله |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 18 توسط جمیله |
|
|
به یاد او که بودن را ممکن ساخت ...
لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند. و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و يادآوري خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم. ولي نيافتمت. از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟ مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 17 توسط جمیله |
|
|
ارزش یك لبخند یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک برخلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 10 توسط جمیله |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 دی1388ساعت 16 توسط جمیله |
|
|
..
دروغای خوشکل و کم کم عاشق شدن... دروغ را اصلا باید به کسی بگویی که دوستش داری. دروغ های خوشگل را البته ، نه هر دروغی. اگر عاشقش باشی که هیچ ، نمی توانی دروغ بگویی کلا . اما اگر دوستش داشته باشی ، کیف می کنی از اینکه بپرسد چه شکلی شده و تو بگویی شده جذاب ترین مرد دنیا. از اینکه شعر بخواند و بگویی هیچ کس مثل او برایت شعر نمی خواند ، که تو هیچ وقت اینقدر لذت نمی بری. از اینکه گله کند که چرا نبوده ای و تو هزار و یک بهانه را ، که سعی می کنی هوشمندانه هم باشند برایش ردیف کنی. از اینکه بگویی اصلا دلت نمی خواهد با این استاد هیز ات بروی کنگره و چقدر خوب می شد که او استادت بود، که نزدیک ات بود. از اینکه بگویی به نظرت پلیور یقه هفت قشنگ ترین لباس دنیاست که البته به تن او از همه بهتر است. راستش را بخواهی کم کم خودت هم باورت می شود. نمی فهمی داری دروغ می گویی. دلت که هیچ نمی گفت، کم کم فکرت هم تعطیل می شود. کم کم عاشقش می شوی شاید. انتظار گریه ناکه کلا، هر چقدر هم که بدونی آخرش اون چیزی که تو دلت میخواد میشه باز هم گریه ناکه،اصلا انتظار یعنی اینکه یه بغضی همیشه توی گلوت باشه،آنقدر عمیق که هر لحظه احساس کنی داره می ترکه، انتظار یعنی اشک، یعنی بغض مداوم.. حالا اگر انتظار به خوبی و خوشی به سر اومد که اشکت میشه اشک خوشحالی ولی اگه انتظارت ادامه دار بود و هی ادامه دار و فهمیدی هیچوقت قرار نیست به سر بیاد که میشه اشک دائمی، و بغض دائمی و دیگه با هر تلنگری بغضت می ترکه و اشکها جاری میشه.. یه روزهای، یه وقتایی، یه اتفاقی که نیفتاده و داری حس میکنی یه چیزی میشه، نگرانی، دلشوره داری و بعدش هی میخوای خودت به خودت دلداری بدی، و هزار تا توجیه و دلیل بیاری که نه این طوری نیست و این مدلی هست و هی وسط هاش با خودت میگی نگران نباش خدا هست، اون حواسش هست، اون میدونه الان توی دلت چه آشوبی هست، اون نمیذاره بعدش یه هو بخودت می آیی می ببنی که اتفاقا انگار خدا میخواد تو همه ی این لحظه های دلشوره، نگرانی، پر آشوب رو تجربه کنی اون عمدا" میخواد تو توی این لحظه ها جون بکنی. آنقدر جون بکنی که دیگه یه روزی نگران نباشی، دلشوره نداشته باشی یه روزی بی خیال بشی و بری پی کار خودت… یه وقتایی، یه جایی به این نتیجه می رسی که الان انرژی لازم رو نداری برای تمام کردن یا حتی شروع کردن یه چیزهای، یک کمی ایست می کنیم، وقفه می ندازیم تا انرژی و انگیزه لازم رو پیدا کنیم و باز شروع می کنیم. گاهی باید آنقدر از این شاخه به اون آن شاخه بپریم تا جایی خودمون رو پیدا کنیم. بگو دوستم داری. دلی ندیدم از تو، چه در روزهای خوشی در روزهای ناخوشی، اگر روزی خواستی سراغ دلم رو بگیری، یادت باشد همه ی بیدلی ات را روی دلم سوار کردم و رفتم.. تا ابد… تا آخر… |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 دی1388ساعت 13 توسط جمیله |
|
|
عزیزترینم تمامی سلامها بر تو باد پاك ترینم تمامی عشقم نثار تو باد بهترینم عشقم را و تمامی وجودم را به زیر پاهات می ریزم و بوسه های عاشقانه ام را به تو تقدیم میكنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 دی1388ساعت 13 توسط جمیله |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 دی1388ساعت 11 توسط جمیله |
|
|
می گویند، اگر كسی چهلروز پشت سر هم جلو در خانهاش را آب و جارو كند،
حضرت خضر به دیدنش میآید و آرزوهایش را برآورده میكند.
سی و نه روز بود كه مرد بیچاره هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار میشد و جلو در خانهاش را آب میپاشید و جارو میكرد. او از فقر و تنگدستی رنج میكشید. به خودش گفته بود:
اگر خضر را ببینم، به او میگویم كه دلم میخواهد ثروتمند بشوم.
مطمئن هستم كه تمام بدبختیها و گرفتاریهایم از فقر و بیپولی است.
روز چهلم فرارسید. هنوز هوا تاریك و روشن بود كه مشغول جارو كردن شد. كمی بعد متوجه شد مقداری خار و خاشاك آن طرفتر ریخته شده است. با خودش گفت: با اینكه آن آشغالها جلو در خانه من نیست، بهتر آنجا را هم تمیز كنم.
هرچه باشد امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نباید جاهای دیگر هم كثیف باشد..
مرد بیچاره با این فكر آب و جارو كردن را رها كرد و داخل خانه شد تا بیلی بیاورد و آشغالها را بردارد. وقتی بیل بهدست برمیگشت، همهاش به فكر ملاقات با خضر بود با این فكرها مشغول جمع كردن آشغالها شد.
ناگهان صدای پایی شنید. سربلند كرد و دید پیرمردی به او نزدیك میشود. پیرمرد جلوتر كه آمد سلام كرد. مرد جواب سلامش را داد. پیرمرد پرسید: .صبح به این زودی اینجا چه میكنی؟ مرد جواب داد: دارم جلو خانهام را آب و جارو میكنم. آخر شنیدهام كه اگر كسی چهل روز تمام جلو خانهاش را آب و جارو كند، حضرت خضر را میبیند..
پیرمرد گفت: حالا برای چی میخواهی خضر را ببینی؟ مرد گفت: آرزویی دارم كه میخواهم به او بگویم.. پیرمرد گفت: چه آرزویی داری؟ فكر كن من خضر هستم، آرزویت را به من بگو.. مرد نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم كارم نشو.. پیرمرد اصرار گرد: حالا فكر كن كه من خضر باشم. هر آرزویی داری بگو.. مرد گفت: تو كه خضر نیستی. خضر میتواند هر كاری را كه از او بخواهی انجام بدهد.. پیرمرد گفت: گفتم كه، فكر كن من خضر باشم هر كاری را كه میخواهی به من بگو شاید بتوانم برایت انجام بدهم.. مرد كه حال و حوصلهی جروبحث كردن نداشت، رو به پیرمرد كرد و گفت: اگر تو راست میگویی و حضرت خضر هستی، این بیلم را پارو كن ببینم..
پیرمرد نگاهی به آسمان كرد. چیزی زیرلب خواند و بعد نگاهی به بیل مرد بیچاره انداخت. در یك چشم بههم زدن بیل مرد بیچاره پارو شد.
مرد كه به بیل پارو شدهاش خیره شده بود، تازه فهمید كه پیرمرد رهگذر حضرت خضر بوده است.
چند لحظهای كه گذشت سر برداشت تا با خضر سلام و احوالپرسی كند و آرزوی اصلیاش را به او بگوید، اما از او خبری نبود.
مرد بیچاره فهمید كه زحماتش هدر رفته است. به پارو نگاه كرد و دید كه جز در فصل زمستان بهدرد نمیخورد در حالی كه از بیلش در تمام فصلها میتوانست استفاده كند.
از آن به بعد به آدم ساده لوحی كه برای رسیدن به هدفی تلاش كند، اما در آخرین لحظه به دلیل نادانی و سادگی موفقیت و موقعیتش را از دست بدهد،
میگویند بیلش را پارو كرده است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 دی1388ساعت 11 توسط جمیله |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 دی1388ساعت 17 توسط جمیله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل خرداد 1390 هفته سوم بهمن 1389 هفته سوم دی 1388 هفته دوم دی 1388 هفته اوّل دی 1388 هفته چهارم آذر 1388 هفته دوم آذر 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
عکس ها خواندنی |
| پیوندها |
|
اسمونی |
|
RSS
|